پیشکش به امام حسین
همیشه توده-ی-ابری هست کنار قله-ی-اندوهت
که پا به پای تو می ماند چنانکه شانه-ی- نستوهت
چه روضه ها که نمی خواند چه اشکها که نمی بارد
که یک اشاره فقط کافیست ازاین مصائب انبوهت
همیشه تازه تر از قبلی همیشه تازه تر از حالا
چه چشمه ها که نمی جوشد ز خون حنجر مذبوحت
تو آیه آیه-ی- قرآنی که تا همیشه فروزانی
وکُلُّ یومٍ عاشورا دلیل مصحف مفتوحت
#
تورا سروده اگر باران تورا ستوده اگر دریا
به قدر همتشان بوده نه قدر وسعت مشروحت
سلام
آمدم با یک غزل جدید بعد از مدتها
می خواهم نظرات جدی را جدی بگیرم
و اما غزل :
دوشیزه ایست لیلامنحصر به فرد با گونه های سرخ با رنگ و روی زرد
آتش گرفته است چشمان دیشبش آتش گرفته است دریای لاجورد
تندیسی از حیاست بی عطر و ادکلن بی عطر و ادکلن دل را دچار کرد
پیراهن بلند و گل گلی به تن همبستر اجل، مجنون غم نورد
لب وا کن و بخند تا گل کند غزل تا دل خوشم کنی در لابه لای درد
می ترسم از وحوش، از شمسُ کُوِّرت از خس خسِ صدا، از سرفه های مرد
لبخند نازکی مانده است از پدر سوسوی لاغری مانده است از نبرد
کم کم ستاره ها خاموش میشوند پایان فصل جنگ آغاز فصل سرد
به شعر در حوالی انتخابات 88
خوشحالم
نه آنقدر که ازاین روزها
از خودم
ازاین همه رنگ
از کلمات قشنگ
نمی دانم باید جشن بگیرم یا نه!
این شوک تورا به زندگی برگرداند
مرا به فکر
به لحظه های قبل
به روزهای قبل
شاید بهتر بود به ذهن هیچ کس خطور نمی کرد
گلوله ای
تردیدی مطمئن
میدانم تو حرفهای زیادی برای گفتن داری
من حرفهای زیادی برای نگفتن!
یک غزل و دو کار کوتاه
خرد میشوم هربار در نگاه سنگینت
واقعاَ نفسگیر است دادگاه سنگینت
از نگاه سرشارم ، روزه_ی_ سکوتت را
کاش می شکستی با قاه قاه سنگینت
اتهام من گرچه ارتکاب معمولی است
خانمان براندازاست حکم آه سنگینت
فرض می کنم جرم است سرقت لب وگیسو
جرم من سبکتر نیست از گناه سنگینت!
خوب من مدارا کن قدر خوردن یک چای
تازه می رسد از راه مرد راه سنگینت
از بام نگاهت نیافتاد کسی که بمیرد!
سر به زیر می میری
پا می گذاری روی ...
اصلا بگذریم
چقدر زیباست سنگفرش کنار خیابان
سلام
اول از همه باید بگم
بیست ونهمین قسمت سریال سرگذشت من امروز تکمیل شد باید بزودی منتظر نقد آن باشم .
واما با دو اثر در خدمتان هستم
صبح یک روز تعطیل
مداد و کاغذم را بر می دارم
در تاریکی به راه می افتم
قدم به قدم
تا تو را فتح کنم
در تو اتراق کنم
عهد بسته بودم
در بلندترین نقطه _ ی_ این اطراف ...
ناگزیر
نامت را حک می کنم
دقیقا بر می گردم از همان راه رفته شده
از حرفهایم
تا صبح یکروز تعطیل
#
هنوز خورشید پشت پلک تو پنهان است
تویی که طالع شبهای بی شهاب منی
تویی که عشق منی ماه وماهتاب منی
هزار شاید و اما چه می شود چه کنم
شروع وسوسه انگیز ارتکاب منی
به عشق جرأت این اعتراف خواهم داشت
که شخص اول کانون انقلاب منی
مرا اگرچه به زندان به عشق ترساندند
تو نا گزیرترین شکل انتخاب منی
#
بگو چگونه نخوانم تو را غزل بانو
تو شاه بیت غزلهای مستجاب منی
می سوزم
می سازم
دستهایم را کنترل می کنم
و احساساتم را
نه! دست ازتو نمی کشم
شالگردنم را دور گردنت می آویزم
تو هم آدم تری
هم سپید تر
و اما پس از مدتها یک غزل
بر هم نزن قواعد معمول ایل را
من ایلیاتی ام نکند پای فیل را
با کبکبه وسط بکشی ابرهه شوی
القصه سردهی رجزی بی دلیل را
بگذر ز خیر عشق که دل بسته ام به او
چونان که بر ضریح مشبک دخیل را
عاشق تر از گذشته ام آری خود شما
دامن زدی غزل به غزل قال وقیل را
برگرد تا به حکم ادب زنده ای برو
مهمان پلکهای منی این مسیل را
#
اهسته رفت "ماتم "شخصی که می نوشت
رخداد نامبارکی از این قبیل را
دو کار کوتاه
کار اول:
مادرم همیشه میگفت
این بهار است که خانه می تکاند نه من
ولی تو از بهار بهارتری
که بارها تکانده ای
خانه های شاعران بی شمار را
کار دوم:
چه کشف شاعرانه ایست
خنده های تو
و جیب خالی پدر
شاعرانه تر
جیب خالی پدر
و خنده های اوست
رخنه
چکه می کند
سقف این اتاق کاهگلی
رخنه می کنی در من
همه جا را فرا می گیری
حتی کاغذهای باطله را
گوشة اتاق
که هر چه قدر مچاله شان می کنی
باز می شود رد پای تو را در آنها دید
مثل خود من
که خوابم نبرده است
که خوابم نبرده است
از هنوز سقف اتاق
که چکه می کند
لحظه های خط خطی
نوعی جنون ، توهم ممتد ، غزل ، خیال
محصول یک تلاقی تا انتها محال
میزی بدون چایی داغ و بدون تو
حسی که باز می کشدم پای انفعال
گاهی مچاله می شوم و پرت می شوم
از دست بی خیالی این ذهن بی خیال
با لحظه های خط خطی ام غلت می خورم
در یک زباله دان پر از واژه های کال
که انتظار امدنت را کشیده اند
تا منتهی الیه خیابان احتمال
این واژه های نارس و من از تو می رسند
ای باقی از تبار غزلهای ایده ال
و اذن داده اند
که بیایم
و آمده ای
به شهادت
به هیأت گلهای آفتاب گردان
قیام خواهم کرد
قیام خواهم کرد
سلام خواهم داد
السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته
السلام علینا وعلی واژه هایی که سر از سجده بر نمی دارند
رسم جاهلی
با اینکه رسم جاهلی است
زنده به گور می کنمت
میان دفتر شعرم
با اینکه چون غزل به ضوابط مقیدی
در بین خاص و عام هنوزم زبانزدی
از لابه لای کاغذ وخودکار ذهن من
قبل از وقوع شعر به دنیا که امدی
گفتی شبیه حوصله_ی_ داستانیم
از پیش فرض های گذشته سرامدی
سردار واژه های جدید وقدیم من
ای انکه فصل رویش شعر مجددی
شاعر هنوز منتظر حرکت شماست
با این وجود بین دوحرکت مرددی
با نبض قلب کاغذی شعر می زنم
ای کاش قید مهره_ی_ من را نمی زدی
طرح بچه گانه
به یاد ندارم کودکی ام را
که طرحی کشیده باشم و کوهی نه
کوهی کشیده باشم و بر قله اش برفی نباریده باشم
که اتشفشان داغ بزرگی است
برفها؛ حرفهای اسمانند
اسمان چه خوب حرف می زند
واژها و واژه ها دقیق
بگذریم
راستی فکر می کنی
اسمان چقدر برف ببارد راضی می شود؟
من که فکر می کنم
انقدر ادامه می دهد که مطمئن شود
اتشفشان
طرح بچه گانه ای را خراب نمی کند
انقدر که مطمئن شود
خوب نسشته است
بر دل شما
تا می نویسم
هستم
تا هستم
می نویسم
تو از تمام درختان
بیشتر ضرورت داری
احساس می کنم بر امده ام میان اهل شعر و داد می ز نم که چه قیامتی است قیامت مدرن
1
انسان اگر می دانست
بافته هایش را
کسی گردن نمی گیرد
طناب دار خودش را
اینقدر
محکم نمی بافت
2
داددگاه رسمی است
3
شاعر را بیاورید
